رنه دکارت کیست و فلسفه دکارت چیست ؟

تمایز بین قوّه و فعل به نظریه سلسله مراتب و درجات هستی رهنمون می شود؛ زیرا واضح است که شیئی نسبت به حدّ آغازین خود بالفعل است و نسبت به حدّ پایان دیگری بالقوّه است. در مراتب بالاتر این سلسله، عقل فعّال انسان، سپس عقول افلاک و در رأس همه، خدا وجود دارد که بالفعل تام است. دلالت دوم این نقد آن است که ما نمیتوانیم با واسطه عقل به هستی راه یابیم» (یاسپرس، 1383، ص529). از اینجا می توان به این مطلب که محرّک اوّل از حیث عدد واحد است، پی برد؛ زیرا ماده بر اساس اصل فردیت منشأ کثرت است، و از آنجا که محرّک نامتحرک اوّل مادّه ندارد، در نتیجه، کثرت در آن راه نمی یابد و باید از حیث واحد باشد.

ارسطو خود را نخستین متفکری می داند که به علت غایی توجه واقعی کرده است. الف. مراد ارسطو از اینکه فرد را جوهر حقیقی و اوّلی می داند، ردّ نظریه افلاطون است که کلی را جوهر جدا و مفارق از ماده و افراد می داند، اما این را که کلی واقعیت عینی داشته باشد، به طوری که عنصر اصلی در شی ء و متعلّق عدم باشد، انکار نکرده است. کلی واقعیت عینی دارد، اما جدا و مفارق از ماده نیست، بلکه عینیتش در خود فرد و ماده است. 1. مسائل یک علم عبارت است از قضایایی که موضوعات آنها تحت عنوان جامعی (کل یا کلی) مندرج میشوند، و موضوع علم عبارت است از همان عنوان جامع.

تغیّر فعلیت یافتن یک امر بالقوّه است؛ امر بالقوّه ای که مستلزم یک وجود بالفعل است؛ مثلاً، بخار از آب ناشی می شود؛ آبی که اقتضای بخار شدن دارد. «تقدّم منطقی آن بدین سبب است که چنان که دیدیم هر موجود بالقوّه ای مستلزم وجود بالفعلی است و آن وجود بالقوّه را نسبت بدین وجود بالفعل، بالقوّه می خوانیم. از نظر ارسطو، عالم هستی از یک سلسله مراتبی تشکیل شده است که در رأس آن ها جوهر معقول، ثابت و روحانی قرار دارد و در انتهای آن، ماده محض (هیولای اولی). جریان تکوّن و رشد در موجودات قابل حرکت یک جریان متصل و پیوسته است.

موضوع حرکت در هر لحظه قابل صورتی است که در لحظه قبل فاقد آن بوده است. سقراط و افلاطون در صورت یا طبیعت انسانی یکی هستند، اما به موجب ماده که صورت را پذیرفته، متفاوتند. جوهر همان طبیعت ذاتی شی ء است، بدون کیفیات و اعراض. اگر جوهر چیزی را بشناسیم، علم ما به آن کامل تر است تا اینکه تنها به اعراض آن شناخت داشته باشیم. وقتی بدانیم که یک شی ء چیست، شناخت بهتری پیدا کرده ایم تا اینکه بدانیم اندازه آن شی ء چقدر است، یا چه رنگی دارد و همین طور بر سایر اعراض. بدین سان، هسته خرما در تمام جریان تکاملش، از وقتی که هست تا وقتی که به صورت یک درخت کامل در می آید، متمایل به تحقق علت غایی خود است.

به این معنی که در افلاطون نفس و بدن هیچ گونه اتحاد حقیقی باهم ندارند. ۱. نفس غاذیه یا نباتی که این نفس دارای خصوصیت تولید مثل و هضم غذا است. از آنجا که صورت در همه اعضای یک نوع مشترک است، آنچه موجب اصل فردیت در اشیا می شود، ماده است. بدین صورت، کل جهان مستلزم یک محرّک اول است. باید توجه داشت که اول بودن به معنای زمانی کلمه نیست، زیرا حرکت بالضروره امری ازلی است و اگر برای آن آغاز یا پایانی در نظر بگیریم یعنی ازلی نباشد خود مستلزم حرکت می شود که تسلسل لازم می آید.

ما یک دو گانه ای داریم بین کفر و ایمان که شرک و کفر و نفاق یک طرف قرار می گیرند و ایمان و توحید و رشد و کمال انسان طرف دیگر قرار می گیرند . به این نحو ارسطو خود را در معرض اتّهام تناقض قرار داده است: از یک طرف، ارسطو می گوید: علم با جوهر سر و کار دارد و فرد جوهر به معنای اوّلی است. ارسطو با بسط مفاهیم ماده و صورت، می خواهد توجیه و توضیحی برای تغییر بیابد. برای دیگران بیانش کنیم و از آن آگاه باشیم. اینکه اصل فردیت ماده باشد، منافاتی ندارد با این مسئله که «عنصر شناختی در هر شی ء صورت است.» صورت چیزی است که ما می توانیم توصیفش کنیم.

سرانجام در چهل سالگی پیوند خود را با این مکتب برید و به خیل یاران احمدبنحنبل محدث مشهور اهل سنت پیوست ودر رد معتزله و احیای عقاید حنابله (نقل گرایی افراطی) کتابها تألیف کرده،با این وصف، چون سابقه اعتزالی داشت، مورد پذیرش اهل حدیث قرار نگرفت. نویسندگان در این فصل، کلیت فلسفهی اخلاق از افلاطون تا قرن بیستم را مورد بحث قرار میدهند. ابن سینا نیز به تبع ارسطو مقولات را در «منطق شفا» و «منطق نجات» آورده است. در پیدایش و به وجود آمدن اشیا، تنها علّت صوری و علت مادی کفایت نمی کند.

همین طور نباید همیشه در جست وجوی یک علت غایی بود؛ زیرا بعضی چیزها را باید تنها به وسیله علل مادی یا فاعلی تبیین کرد. اگر صورت دو یا چند چیز از یک نوع مثل هم باشند، آن ها را بر اساس ماده شان می توان از هم تمییز داد. و اگر نقد کنیم می گویند نفهمیده ای! وی فرد را جوهر اوّلی و نوع را جوهر ثانوی می نامد (کلمات اول و دوم از حیث ارزش مطرح نیستند، بلکه نسبت به ما معنا می دهند. به این معنا که ماده اولیه وجوهره آن هنوز همان مرمر است، اما شکل یا صورتش فرق کرده است (اگرچه در بعضی موارد، جوهر پس از تغیّر، عین خود باقی نمی ماند؛ همچون علفی که پس از خوردن حیوان، جذب بدن می شود.) بدین سان، مراد ارسطو از ماده اولیه، که آن را موضوع برای هر چیز می داند این است که در همه اشیای مادی یافت می شود واساس نهایی تغیّر است.

من این را به ضرس قاطع عرض میکنم ولی از جهت اسلوب، شکل و روش ضعیفتر هستیم. گویا به همین جهت است که در روایات از این قرارداد به «قلاده» تعبیر شده و هشدار داده شده است که متوجه باشید عنان اختیار خود را به دست چه کسی میدهید. تو گویی آیین الاهی نهر فیاضی است که همه پیامبران از آن بهرهمند میشوند؛ ولی هر کدام از راهی و طریقهای که با شرایط زمان و مکان و استعدادهای امتهای خود مناسب است، وارد میشوند.

او نوع اول را نیست­انگاری فعال و نوع دوم را نیست­انگاری منفعل مینامد و همواره توصیه می­کند که انسانها باید فعالانه و با قدرت روحی بالا به ویرانی ارزشهای کهن و خلق ارزش­های جدید بپردازند (همان، ص41-40). سنگی که نتراشیده است تا جایی که به خود سنگ مربوط است، نتراشیده باقی می ماند. این چیز نسبت به صورت جدیدی که پس از تغییر به خودش می گیرد، در حال قابلیت و قوّه است، سپس تحت تأثیر علّت فاعلی با پذیرفتن صورت جدید، فعلیت جدید می یابد. جوهر به معنای ثانوی، عنصر صوری یا ذات نوعی است که مطابق با مفهوم کلی است.

قابل ذکر است که ارسطو جوهر را اصالتا ذات یا صورت تعریف نشدنی یکی شی ء می داند. افراد محسوس را به سبب وجود عنصر مادی در آن ها، که آن ها را فسادپذیر و نسبت به معرفت ما مبهم می سازد، قابل تعریف نمی داند. البته باید توجه داشت که ماده اولیه هرگز من حیث هی وجود ندارد، ماده اولیه یا هیولای اولی همیشه با اتّصال به صورت، که علت صوری آن است، وجود دارد. اصلاً آمیزش عرفان با فلسفه در فلسفهی جدید – یعنی فلسفهی ملاّ صدرا – بهخاطر این است که فلسفه وسیله و نردبانی است که انسان را به معرفت الهی و خدا میرساند؛ پالایش میکند و در انسان اخلاق بهوجود میآورد.

بنابراین هر انسان بالغ و عاقلی که قادر به تفکر است و فکر میکند در حال فلسفه ورزی و تفلسف است. بنابراين، ميتوان ازدواج را مايه رشد و كمال يافتن انسان دانست. حال آیا ما باید آن را علت تحریم بدانیم ؟ با توجه به ابن نزدیکی حال و وضعیت وجودی ، گزارشهای مشابه هم کم نیستند و همینطور فلسفه های یکسان . حال میتوان شرح داد که نسبت اسلام به فلسفه اسلامی، امری عارضی نیست که در آن، فیلسوفان مسلمان تنها تغییراتی را در برخی مفاهیم یونانی صورت داده باشند. نیچه می گوید که همه به چیزی دلبستگی دارند و افراد والاتر به چیزهای والاتر، اما افراد فرومایه فکر می کنند که افراد والاتر به چیزی دلبستگی ندارند و ظاهربینی افراد فرومایه در نظر نیچه از سطحی نگری و ریاکاری آنهاست و برپایه هیچ شناخت اخلاقی نیست.

پوچگرایی دیدگاهی دیگر است که زند گی را مطلق هیچ و پوچ و هر نوع ایده مثبتی را در زندگی مردود میشمارد. امروزه مخالفت بسیاری از کشورهای غربی با حجاب اسلامی و از سوی دیگر، زحماتی که مسلمانان در رعایت حجاب در این جوامع متحمل میشوند، پیش و بیش از هر چیز به خاطر این است که حجاب یک کارکرد فرهنگی و هویتساز پیدا کرده که ارزش آن به هیچ وجه از چهار فلسفه فوق کمتر نیست. سنگ خود را نمی تراشد، بلکه نیاز به یک عامل خارجی یعنی منشأ تغیّر یا حرکت دارد که علت فاعلی باشد. صورتی که در جریان تغییر جایگزین صورتی دیگر می شود، فعلیت قوّه پیشین خوانده می شود.

دیدگاهتان را بنویسید